تبليغاتX
.
.












از عشق چيزي جز دو چشم تر به يادم نيست

هر شب چنانم كه هواي بامدادم نيست

 

فريادهاي كهنه اي دارم به دل اما

آهي كه از جانم برآيد در نهادم نيست

 

من سينه ام را پايتخت زندگي كردم

ديگر هواي شهر بر وفق مرادم نيست

 

آنقدر لرزيدم درون گور تنهايي

آنقدر مُردم كه هراسي از معادم نيست

 

من شاعرم ، پيراهنم را كهنه باور كن

پيغمبري هستم كه اعجازي به يادم نيست

 

  تكرار كن قانون دنياي مرا اي دوست

  -هر كس در اين منظومه عاشق نيست آدم نيست-

نوشته شده در ساعت توسط حامد بهاروند| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت